این جملات، خواندن نمی خواهــد.. چیزی که درد دارد، درکـــ می خواهــد... می نویسم. مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد، با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه ... با تو از روز ازل خواهم گفت ،فتح معراج ازل کافی نیست ،با تو از اوج غزل خواهم گفت
مرا تو بی سببی نیستی
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازی که تو آغاز می کنی
! پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی است، که آزادی را
به لبان برآماسیده ی گل سرخی پرتاب می کند؟
ورنه،
ا ین ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست
نگاه از صدای تو ایمن می شود
.چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!
و دلت
کبوتر آتشی ست،
در خون تپیده
به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی
احمد شاملو (ا. بامداد)
برچسب:
نویسنده: سارا